|
در اين مردمزار گسترده حتي يك مرد طلايي نمي يابم + نوشته شده در 85/12/13 10:30 توسط سولماز |
احساساتم رقيق شده + نوشته شده در 85/12/12 1:0 توسط سولماز |
بگذارشان و برو بگذارشان تا در گلدانهايشان به جاي شقايق هايي با دلهاي سياه، سرنگ برويد برو به دشتهايي كه پر است از نرگس و ياس سنگها همه جا منتظرند تا تو جاريشان كني نسيم بودن ات زيباست اما شكوهمندتري وقتي چون طوفان همه را همراه خود مي كني بگذارشان و برو ايمان دارم كه روزي همين « دد صفتان» همه اين دشتها را به دنبال تو مي آيند و تو چون معجزه اي آنها را رام و مطيع « پيام الهي نور» مي كني ايمان دارم نيم ساعت كوتاه است براي بشر! اما نگاه تو مؤثر است در نيم ثانيه قلبها را متأثر كن از كلامت در زماني بيش از نيم قرن تو رازي همراهت داري فراموش نكن كلامم را روي آن تكه كاغذ تو رازي همراهت داري ...آنها نمي دانند پیوست: این شعر رو برای دوست عزیزم بیتا گفتم-در جواب شعری که بعد از اخراج شدنش از دانشگاه به دلیل بهائیت گفته بود. فرشته ای که فقط نیم ساعت اجازه پیدا کرد تو آسمون دانشگاه پیام نور پرواز کنه + نوشته شده در 85/12/09 12:39 توسط سولماز |
|
| ||||||