تبليغاتX
رگبار

رگبار

چرا صداها منعكس مي شوند؟!

چرا من اينقدر بلند حرف مي زنم؟!

چرا سرم را پايين مي اندازم؟!

چرا چشمهايم را كه مي بندم،

-بر خلاف هميشه-

احساس مي كنم كه به زمين نزديكتر مي شوم؟

نگاه كنيد!!!

من در اعماق گودال انسانيت گير افتاده ام

نگاه كنيد،

نگاه كنيد،

خواهش مي كنم به من نگاه كنيد

من باز انسان شده ام!

مي خواهم پينوكيو باقي بمانم

انسان بودن دوست ندارم

+ نوشته شده در 86/01/30 12:9 توسط سولماز |


صداي ضربان قلبت را نمي شنوم، باز گوش مي كنم، اما . . . باز صدايي نيست!! زنده اي. گرماي نفس هايت را احساس مي كنم، پس چه شده؟!!

باز هم اشتباه كردم . . . اين خيال توست. باز تو از من دوري.

                                                  ؟/1/86                پاسي از نيمه شب

+ نوشته شده در 86/01/30 12:8 توسط سولماز |


فراغ و جنون گريبانم را گرفته

قلم را جايگزين محبوبم كرده

در دست گرفتمش به جاي يار

و بر ورق هاي سفيد عمر مي نگارم براي يار

زبان نگاهم لال شده

شايد، روزۀ سكوت گرفته

ديريست كه سخني از او نشنيده

چشمانش بار گران بر من نكشيده

از چه رو دوري گزيدي؟

مبادا از سرّ زهيرم، با تو سخن گفته باشند

كوچه هاي باريك

شب هاي بي ستاره

ترانه هاي تنهايي

اما آخر، تو كه با اين واژه ها آشنا نيستي!

ديوارهاي همۀ آن كوچه ها را برايت خراب كردم

براي تمام آن شبها ستارۀ سوخته ات شدم

و هيچ گاه نتوانستم تنها ببينمت

پس چه شد؟

چه كرده ام؟

آه، نكند غبار بر قلبت نشانده باشم

با قدم هاي پروانه وارم بر گردت؟

باران مي شوم.

اشك مي شوم.

پاك بمان

من مي روم.

+ نوشته شده در 86/01/27 18:0 توسط سولماز |


صداقت كودكانه، بوي تعفن آور سرنگ

در هم مي آميزد و حاصل چيست؟

زندگي به سختي مي گذرد

با سرنگ، بي صداقت

با اشك، بي عشق

با عشق!

-سوار اتوبوس كه شدم بوي تزريق حالم رو داشت به هم ميزد. نگاههاي مرد معتاد هم همينطور. نگاهم به خيابون بود كه يه فرشته همراه مادرش سوار شد. تفاوتهاش زياد بود با مرد معتاد. مرد بلند بود و كوتاهتر، مسن تر بود و كودك تر، تحصيلات داشت و بي حاصل بود. كودك اما، . . .  نماد بهشت بود شايد.

+ نوشته شده در 86/01/24 19:30 توسط سولماز |


پراكنده شد عطرت

وجودم را در بر گرفت

حضورت سرشار شد

تمناي دل نيز

تو را مي خواهم

تا بينهايت نفس

تا بينهايت وجود

باور كن بي تو سخت است

سخت تر از مرگ

سخت تر از بي عشقي

رنج نيازت شيرين

اما تلخ تر از حضورت

تو را مي خواهم

تا بينهايت عشق

+ نوشته شده در 86/01/24 18:40 توسط سولماز |


دوباره تكرار شد. تبادل علاقه مان را مي گويم. يكي شده بوديم. من نبودم، تو نيز. هر دو پر گشوده بوديم و محو شده بوديم در آن آسمان. برايم دام گشوده بودي. پنجه هايم در تار و پود آن اسير شد. مرا در بر مي گرفتي و وجودم را به آتش مي كشيدي. نمي توانستم به چشمهايت نگاه كنم. نمي خواستم غصه از آنها حوالۀ تو شود. تو، تو، تو... با تو بودن همۀ آن چيزي بود كه هر دو مي خواستيم. هر دو. با وجود آنكه در اسارت بودم، اما آزادي چيزي نبود كه طالبش باشم. شيريني اسارت خواستني تر بود از لطافت آزادي.

و تو، قصد رها كردن من نداشتي، قصد كشتن من نداشتي، حتي قصد مالكيت مرا نيز نداشتي. نظاره ام مي كردي و نگاهت از من سرشار مي شد.

و من، تنها طالب محبت تو بودم و ديگر هيچ. رهايي را فراموش كرده بودم، ترس را نيز. حياتم هر لحظه به دم تو وابسته شده بود.

زمان اما، محدودمان كرد. از دام پر گشوديم با هم. سرشار از تمنا و نياز يكديگر. و سرشار از يأس بي هم ماندن. باز هم اجبار بود جامعه. چون هميشه، كور و بي رحم.  ما نيز چشمانمان را بستيم بر محبت يكديگر و بر حلاوت عشق.                                 رها شديم

+ نوشته شده در 86/01/23 12:14 توسط سولماز |


هزار بار عكس هايت را

و خاطرات مشتركمان را دو هزار بار مرور كردم

مطمئنم كه حتي سه هزارمين بهار زندگي ام به تو نمي رسم.

+ نوشته شده در 86/01/16 0:26 توسط سولماز |


امروز شنيدم :

كه تو تنها بودي، من نيز!

و تو سردرگم، من نيز!

تقدير چنين خواسته بود.

...

و حالا مي دانم

كه تو سرشاري، من نيز!

تو از معنا و من پوچي.

+ نوشته شده در 86/01/15 15:17 توسط سولماز |


به او نگوئيد كه دوستش دارم

نمي خواهم روح آسمانيش را به گل و لاي وجود خويش بيالايم. او نور است و من سياهچاله اي در اعماق گودال تعلق. او بر همه مي تابد و من در حسرت پرتويي از او گاهي روي پنجه هايم مي ايستم، فرياد مي زنم تا شايد براي لحظه اي مرا ببيند.

اما... نه، مي نشينم، پنهان مي شوم، از او فرار مي كنم. من انسانم، محكومم... به آلوده بودن. نورانيتش براي من نيست، فرشته ها محتاج اويند. لياقت او خورشيد است. لحظه اش را هدر مي دهم.              بنشين، بنشين و روي زمين به دنبال نردباني بگرد؛ شايد از اين عمق بتواني بالا بروي؛ و گاهي به تماشايش بنشيني و باز- همچون گذشته- در دل تحسينش كني كه چگونه استوار قدم برمي دارد، چگونه قلبش وسعتي به قدر طپش هايش دارد و محبتي به اندازۀ. . . به اندازۀ؟!. . . به اندازۀ. . . ؟؟!!  نمي دانم، همۀ ذرات جهان؟. . . كهكشان؟. . . يا. . . ؟!

به او نگوئيد دوستش دارم،

وقتي مرا به خاك مي سپاريد. راز مرا در دل نگاهداريد. مبادا بيازاريد او را. مبادا حرفي از راز من، با او بگوئيد. مبادا از مرگ من با او سخن گوئيد. بگذاريد نورش را بر آنها كه توان دركش را دارند عرضه كند. بگذاريد ادامه دهد. مبادا لحظه اي خاموش بماند.

                                من زميني ام

                                                                من انسانم

 

+ نوشته شده در 86/01/08 15:35 توسط سولماز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
تیر 1385



پیوندها

درهم
سان
آيدا در آينه
مهر گردون
عاشقانه هايم براي تو عارفانه هايت براي من
به سوي بينهايت
هزار قطره از آن بالا مي بارد
سايه هاي روشن


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS