|
فرشته ها، آسمان ها، خورشيدها، ابرها،پروانه ها كمكم كنيد. من مي خواهم فراموشش كنم. نه،... مي خواهم فراموش كنم؛بخشي از خودم را. كاش بيدار شوم از اين كابوس يكساله. از اين روياي يكساله. كاش مبتلا شوم به دنيا.كاش غبار شوم.كاش ديگر هيچ نشوم. كاش ديگردستپاچه از كلامش نشوم. كاش ديگر دلتنگ ذره اي از محبتش نشوم.كاش ديگر پروانه اش نشوم. كاش ديگر مست نگاهش نشوم. + نوشته شده در 86/02/31 19:10 توسط سولماز |
اتاقم را منظم كردم،... زيبا شد. با افكارم چه كنم كه تلاشم هر بار بيهوده است؟!!! + نوشته شده در 86/02/26 18:46 توسط سولماز |
ابرها همه قطره شدند و باريدند. ستاره من نباريد و آسمان شد. منِ خاكي، قطره ها را در بر گرفتم. او ي آسماني اين همه را فقط ديد. هيچ نگفتيم و قلبم را فرياد زدم. رنگ حرفهايش خاكستري بود.برايش سخني نگفت دستهاي گِلي ام. چشمهايم تنها توشه ام بود هنگام هجرت ام از آسمان. سرشار بودند؛ از ابر و حرف و «او». + نوشته شده در 86/02/25 21:40 توسط سولماز |
مردهايي كه بوي شهوت مي دهند زناني كه مي خواهند هر كسي غير از خودشان باشند اينها را دوست ندارم . . . + نوشته شده در 86/02/21 11:10 توسط سولماز |
بيشمار اشك مي ريزم تا پاك كنم گناهانم روزي غرق مي شوم + نوشته شده در 86/02/18 17:15 توسط سولماز |
مي ترسم از نگاهم بخواني آنچه را كه نيمه شبان در كلامم جستجو مي كني. نگاهي نمي كنم. بدان، از بي اعتنايي نيست. از بي اعتمادي ست -به چشمهايم-. هنوز زود است براي. . . . . ترك خوردن روياها. از تو هراسانم، گريزانم. كاش كسي واژه "صراحت" را به يادت بياورد؛ از خيالبافي دخترانه بيزارم. + نوشته شده در 86/02/15 23:5 توسط سولماز |
آسمان تنهاست شريك اشك هايش مي شوم زهير بودن او را باور دارم -بي حضور مادي- آگاه است از همة رازم! + نوشته شده در 86/02/12 18:19 توسط سولماز |
اين منم اينجا نشسته. و تويي در كنارم. و محبوبت كمي آنطرفتر گرما و بوسه ات را مزه مي كند. براي اولين بار شايد. شايد نمي داند كه اين پك اول است و بار ديگر و بار ديگر و عادت به بارهاي ديگر. شايد نمي داند كه حالا برايت از همه آب نبات چوبي هاي كودكي هم شيرين تر است. شايد در ذهنش به دنبال روشن شدن صورتش است، چون برق چشمانت را نديد وقتي كه شرم چشمانش را بست. شايد نمي تواند درك كند احساسي را كه از دنبال كردن رد انگشتانت بر دستش مبتلايش مي شود. شايد منگ شده. شايد ترديد ادامه يا رهايي به گريبانش چنگ مي زند. شايد نواي محبتت را نمي شنود. شايد اراده حركت دادن دستهايش را از دست داده. شايد لغات از ذهنش فرار كرده اند. شايد... شايد...شايد.... به هر حال بايد پياده مي شد... و ما همچنان ادامه مي داديم -به سوي مأوي-. چند كوچه پايينتر، مرا به ياد آوردي. نگاهي بر من انداختي و با بوسه اي افكارم را شكستي. باز مست خاطرات گذشته شدم... + نوشته شده در 86/02/12 17:0 توسط سولماز |
صداهاي در هم موسيقي ناله هاي پي در پي يك مرد مرثيه اش را همراهي مي كند اشك هاي بي امان يك زن امروز، آرزوها را نمك سوده براي روزهاي آينده دليلش، هراس بر تكرار گذشته نشسته و با قلاب بدبيني مي بافد به هم زشتي هاي دنيوي * * * ريتم نامنظم طپش ها سرشار از محبت، نگاهها غلغل اميد در قلبها دستهاي گشوده براي ساختن حتي براي يك آجر حتي براي يك فكر حتي براي يك خود حتي براي . . . حتي براي يك ايران حتي براي . . . اما با عشق به يك خدا * * * هر دو زيبا + نوشته شده در 86/02/10 11:57 توسط سولماز |
تو به كجايي اي اميد رفته از ياد برده ات باد خواهمت باز تا گويمت از اين بي ستارگي شبهاي اين ظلمت زدگي سياهتر از مژگانت يا شايد اين روزگار من است و من ندانسته آنرا شب مي انگارم واي بر من چه آمده بر سرم بي تو چه گشته ام كس نداند ديوانه؛ يا مجنوني كه در ظاهر زاهد ميخانه گشته نه، خدا را نه كه مي نيز جان نبخشد تنها نفسهاي تو مرا به جان آورد با تو مي خندم، بي تو مي گريم گر چه بي تو گشته ام، اما باز هم گر بگردم تو را مي پويم به رود،به كوه، به نسيم، به برگ برگ اوراق درهم اتاق، بر صفحه هاي روزگار به بهار آه بهار، بهار. تو چه مي كني بهار من؟ در اين بهار كه مرا خزان است از تو دورم كاش هرگز بهاري بي تو سر نمي كردم، اما . . . پس بيابان كجاست؟ شايد جاي جاي اين انتظار واي بر انتظار كه گر دست عشاق او را بيابد چه ها بر سرش آورند از آن كه تيره بختي ها او را ست ديگر ندانم بي تو چه گويم كه هر چه گويم حرفهاي هميشگي ست و نه خواهم كه خاطرت را ملال آورم اي كه تمام خاطرات من تو هستي اي كه مي كشي بر دوش ثقل شعرهايم را اين همه، بي تو، ندارد معنا 25/1/83 10:50 + نوشته شده در 86/02/09 13:31 توسط سولماز |
ساعتم از كار افتاده عقلم، حتي قلبم ايستاده از تحرك خسته شده از رفتن به بيراهه ايكاش دنيا هم بايستد + نوشته شده در 86/02/04 23:20 توسط سولماز |
تراشيده ام پيش از اين مدادها را باده نخورده، مدهوشم اما صدايم مي زنند، مداوم، پر عجز ديگر جاني نيست براي نياز و راز براي دل نامه هايم، از عشق و اميد سرشار جنگيده و شكست خورده ام - از خود! آدرس را اشتباه آمده ام ميدان كارزار اينجا نيست! شايد چند خيابان پايين تر-يا حتي بالاتر- بوده است يا شايد اصلاً ميدان كارزاري در كار نيست! ولي آخر همين بود بزرگراه محبت و آن ديگري، خيابان نگاه در كنار تعلق خوب درست است ديگر؛ اين هم بلوار منطق در دست تعمير پس چرا اشتباه مي كنم؟ رهگذران، ياوري نيست برايم؟ سر بزرگراه محبت از فرشته اي دليل مي پرسم آه حسرت مي كشد و مي گويد تقاطع نگاه، محبت، تعلق و منطق را درست آمدي اين چهارراه را براي همه مي سازد و رهايشان مي كند كنار فوارۀ اميد كاش از ورودي منطق و محبت مي آمدي تا به خروجي راه داشته باشي اما از تعلق كه وارد شوي مسير را تغيير داده اي + نوشته شده در 86/02/04 12:45 توسط سولماز |
او رفته و تو ماندي، تنهاترينِ ويرانكده در رفتن شتاب كرد تو آهسته تر رو! رفت و تنهاترين را تنها براي من باقي گذاشت به اندازۀ تمام عمر جديدش سپاسگزارم تو در شبِ تيره؛ من اما مذاب از گرماي زندگي عاقبت به شب رسيدم تو آنجا بودي براي بازيافتن خورشيد خورشيد نمي خواهم ماه من، تو اميدمي + نوشته شده در 86/02/03 13:0 توسط سولماز |
حرفهايت همه برايم چون نواي دلنشين ساز. و قلب تو سرشار از نياز. قلب من نيز. برايم نوشتي از قلب پر هياهوي كودكانه ام. برايت مي گويم از ترديد اين دلدادگي. برايم گشودي راز اقيانوسي ات را. برايت ايثار مي كنم هر آنچه ياريت كند. بي بي عزيزم، من مولود خاكم. مراقب باش پرهايت گلي نشود. همه گلستان هاي خاك تقديم تو و او. تو، به پاس هم قافيه بودن قلبهامان. او، به شكرانۀ جور و جفا و مهر و وفايش. او، هر دو را با هم دارد و تو، مظهر عشقي. «او»ي تو نيز چون خودت محكوم به كمال -به گمانم-. پر بگشا پروانه، شمعت را به موطن ات ببر. او را با خود ببر، ماه زمين اش كن. او لايق توست. پري روزهاي تنهايي پر دردم، همچنان همراه باش با خنده هايم. تاب ديدن اشكهايت را ندارم. همه شبنمهاي خاك را براي شستن غصه هايت مي آورم. اشك را جايگزين محبت در چشمانت مكن. + نوشته شده در 86/02/01 10:57 توسط سولماز |
|
| ||||||