|
چرا آمدي؟ داشتم به صبح مي رسيدم. حال كه دوباره تو را ديدم روز و شبِ فراقت را چه تفاوتي؟ چرا آمدي؟ يا شايد اينگونه بهتر باشد: ممنونم كه آمدي داشتم به عمق مي رسيدم در سياهچاله فراغ. سرعت پيشروي ام را چند برابر كردي ممنونم كه آمدي + نوشته شده در 86/03/30 23:20 توسط سولماز |
به انتظار نشستم كزان گلي بدمد تو در زدي و گل انتظار آوردي -مهدی سهیلی + نوشته شده در 86/03/28 9:17 توسط سولماز |
به ترانه اي اسپانيولي گوش مي كنم با وجودي كه از كلماتش هيچ سر در نمي آورم لذت موفور مي برم + نوشته شده در 86/03/22 9:25 توسط سولماز |
تار مويي گره خورده! پيچيدگي اين ايام انگار محدود به درونم نيست! موثر گشته؛ نه بر رنگ رخساره، كه مستقيماً بر تار مو!! + نوشته شده در 86/03/21 23:55 توسط سولماز |
باز با من از حرفهاي مفهوم و نامفهومت بگو بگذار آنگونه كه دوست دارم بفهمم بگذار آنگونه كه سزاوار است دوستت داشته باشم و برايت بخوانم از بي تابي هايم به زبان سعدي و از دلدادگي ام با شعرهاي كدكني و آنقدر شبها برايت سوسو بزنم تا تمام شعرهاي دنيا تمام شود و باز تو واژه ها را نظاره كني و بگويي + نوشته شده در 86/03/20 18:30 توسط سولماز |
زمستان را بهار كردي برايم آدم برفي جاري شد درخت سبز به جاي مترسك نشست و نگاههاي يخزده ام اشك شد + نوشته شده در 86/03/13 14:7 توسط سولماز |
بغض نبود حرفهاي نگفته، همه جا بود اما. سطر به سطر كتابها ديده به ديده نگاهها رويا به رويا خوابها. دريغ كه نبودي در كتابها، نگاهها، خوابها. رخصتي دادي براي رهايي شان، خيلي دير بود + نوشته شده در 86/03/12 17:20 توسط سولماز |
شايد اين روزها درب بر گنجينه اي كه در قلب دارم بربندم و ذخيره اش كنم براي روز ديگري كه خواهمت ديد بر فراز كوهي شايد يا كنار جويي و يا در خلوتگه ياري + نوشته شده در 86/03/11 21:50 توسط سولماز |
آن روزهاي امتحان، مست خيال تو و آغوش رخوت بودم. اين حقيقت را گفته بودم به تو اما باور نكردي، خنديدي و قدم پيش نهادي. و من قادر به انجام هيچ بودم. ... + نوشته شده در 86/03/07 11:20 توسط سولماز |
بر هر برگ سفيدي به جاي فرمول و عدد مي نويسم: "دوستت دارم". چه كنم كه اختيار زبان و حتي چشمهايم رادارم، اما دستهاي نافرماني دارم. + نوشته شده در 86/03/05 23:11 توسط سولماز |
شب را دوست دارم نه به خاطر چراغي كه روشن نه به خاطر ماهي كه هزاران ستاره با او نه به خاطر سايه تنهايي اجسام كه گم نه به خاطر خورشيدي كه از من دور نه به خاطر سياهي اي كه بي پايان ... + نوشته شده در 86/03/04 20:50 توسط سولماز |
قلبم سرشار از عشق است. به آنكه ديروز همه تولدش را فراموش كرده بودند. همه از عيد صحبت مي كردند و هيچكس به ياد نمي آورد آنرا كه هر بار دلشان مي گيرد، با زمزمه اي مي خوانند: "دستم بگير عبدالبهاء...گر چه ز عالم بي برم، لطف تو گر باشد برم،پس صاحب هر كشورم... رحمي بكن بر اين عليل، دستم بگير عبدالبهاء" و او دستم مي گيرد. و او به آغوشش مي برد مرا. و من "مي بينم". به درياي عشقي كه موج مي زند در چشمانش، نگاه مي كنم و غرق مي شوم-در اشكهايم-. او پدرِ بزرگ من است. او پناه من است. دوران دوزخي را كه پشت سر مي گذاشتم، شرم داشتم. به سمتش نمي رفتم. نگاهش نمي كردم. صدايش نمي كردم. اما ديگر لبريز شد كاسه صبرم. فريادش كردم. صاحب هر كشور شدم. ديگر بار موفقم، مؤيدم. + نوشته شده در 86/03/02 18:55 توسط سولماز |
|
| ||||||