|
فصل هاي زندگي من با پاييز شروع مي شوند و در اوج زمستان خورشيد نوشته هايم كسوف دارد فرشته ها زمزمه مي كنند با يك گل بهار نمي شود بهار مي شود بدون يك گل بدون آواز پرندگان. حتي بدون خورشيد يخ ها آب شده اند از جوشش زمين. بهار من تمام شده و در انتظار تابستان روز نامه ها را مي نويسم براي... . هراسانم از باتلاق شدن دشت هاي باران زده + نوشته شده در 86/04/30 11:0 توسط سولماز |
دل برده بودند سر داشت مي سوخت به سايه ها پناه آوردم + نوشته شده در 86/04/23 20:30 توسط سولماز |
روزهاي من برهنه اند و بر شب هايم پرده كشيده ام شبگردان در پي اطفاء چراغند و من -پر شتاب- روزنه ها را كور مي كنم آخرين روزنه باقيست در آينه هراسان پيش مي روم + نوشته شده در 86/04/21 17:35 توسط سولماز |
۱ دلتنگم براي لمس حضورت و سنگيني نگاهت و لبخندهاي پنهانت و نصيحت هايت كاش كوههاي البرز كنار بروند و تو زودتر از راه برسي تا هم آواز پرندگان حياط پشتي شوم ۲
شرم چشمهايم باز فراموشش كردند درد خلوت سوز دلتنگي را و نتيجه اين شد ماه ها و روزها انتظار دقيقه اي ديدار ثانيه اي كلام ماه ها و روزها انتظار + نوشته شده در 86/04/16 20:23 توسط سولماز |
مهمان هاي هشت دري خلوتم ميوه ها را كه مي خورند مي روند به چهارديواري خلوتشان كه گاه رنگ خورشيد دارد و گاه ابر در ظرفهايشان جاي خالي ميوه را با ابر پر مي كنند و نزد من مي آيند تدبيري دارم: + نوشته شده در 86/04/16 20:16 توسط سولماز |
رفتگرها مأموريت جديدي دارند: -خاك مرگ را بروبيد! سقف شهر باز رنگ آسمان گرفته + نوشته شده در 86/04/14 8:35 توسط سولماز |
نام قطعه: كوه پيش در آمد: شقايق هاي جفت...درختان خزه پوش فراز:خطر فرود:همكاري...عشق...محبت اوج: خدا. تا حك شوند در جانم. ياد حرف آیداافتادم وقتي به قله رسيديم. آنجا هم مه داشت. ولي ما به هم نزديك شديم و آتش روشن كرديم. فرياد زديم با هم. نواختند و خوانديم و خوانديم و خوانديم... همه لغزيده بوديم وقتي صعود مي كرديم؛ اما دستان ياري منتظرت بود تا برخيزي. تا برسيم به لب چشمه گوارايي كه از دل كوه جوشيده بود و منتظرلبان تشنۀ ما بود. + نوشته شده در 86/04/09 20:59 توسط سولماز |
هوس مي كنم كوزه اي بسازم. طرح چشمانت را رويش نقاشي كنم؛ و كوزه به جاي دسته، بال داشته باشد. تا هر بار به كتابخانه نگاه مي كنم به ياد بياورم ديگر نگاهت از شهر چشمان من پرواز كرده. + نوشته شده در 86/04/03 17:53 توسط سولماز |
بهار رفت و بنفشه ها را برد و بر جاي شكوفه هاي پرپر اميد عشق است كه ميوه مي شود و تو گرچه هنوز دوري و گويي كه با بهار رفته اي از جاي پاي خود بر روح خسته اي خرمن مهر را رويانده اي بنگر كه با تك دانه نگاهت ايثار مي كنم بر جهان چندين خوشه محبت + نوشته شده در 86/04/01 21:8 توسط سولماز |
|
| ||||||