تبليغاتX
رگبار

رگبار

فصل هاي زندگي من

با پاييز شروع مي شوند

و در اوج زمستان

خورشيد نوشته هايم كسوف دارد

فرشته ها زمزمه مي كنند

با يك گل بهار نمي شود

بهار مي شود

بدون يك گل

بدون آواز پرندگان.

حتي بدون خورشيد

يخ ها آب شده اند

از جوشش زمين.

بهار من تمام شده

و در انتظار تابستان

روز  نامه ها را مي نويسم براي... .

هراسانم

از باتلاق شدن دشت هاي باران زده

كه براي پگاه لحظه شماري مي كنند

+ نوشته شده در 86/04/30 11:0 توسط سولماز |


دل

برده بودند

سر

داشت مي سوخت

به سايه ها پناه آوردم

+ نوشته شده در 86/04/23 20:30 توسط سولماز |


روزهاي من برهنه اند

و بر شب هايم پرده كشيده ام

شبگردان در پي اطفاء چراغند

و من -پر شتاب- روزنه ها را كور مي كنم

آخرين روزنه باقيست

در آينه

هراسان پيش مي روم

+ نوشته شده در 86/04/21 17:35 توسط سولماز |


۱

دلتنگم

براي لمس حضورت و سنگيني نگاهت

و لبخندهاي پنهانت

و نصيحت هايت

كاش كوههاي البرز كنار بروند

و تو زودتر از راه برسي

 تا هم آواز پرندگان حياط پشتي شوم

۲

شرم چشمهايم باز فراموشش كردند

درد خلوت سوز دلتنگي را

و نتيجه اين شد

ماه ها و روزها انتظار

                دقيقه اي ديدار

                                ثانيه اي كلام

ماه ها و روزها انتظار

+ نوشته شده در 86/04/16 20:23 توسط سولماز |


مهمان هاي هشت دري خلوتم

ميوه ها را كه مي خورند

مي روند به چهارديواري خلوتشان

كه گاه رنگ خورشيد دارد و گاه ابر

در ظرفهايشان جاي خالي ميوه را با ابر پر مي كنند

و نزد من مي آيند

تدبيري دارم:

ديگر به جاي ميوۀ عشق، "آفتابگردان" پذيرايي مي كنم

+ نوشته شده در 86/04/16 20:16 توسط سولماز |


رفتگرها مأموريت جديدي دارند:

-خاك مرگ را بروبيد!

سقف شهر باز رنگ آسمان گرفته

و من بي هيچ هراسي خورشيد را مي بلعم

+ نوشته شده در 86/04/14 8:35 توسط سولماز |


نمي خواستم چيزي بگويم از اوج روشن شادي. مي ترسيدم با نوشتن تمام شوند؛ همچون غم كه بي نشان مي گشت.اما شور، نواي ديگري داشت... بايد نوشته مي شد:

نام قطعه: كوه

پيش در آمد:  شقايق هاي جفت...درختان خزه پوش

فراز:خطر

فرود:همكاري...عشق...محبت

اوج:   خدا.

 تا حك شوند در جانم.

 

ياد حرف آیداافتادم وقتي به قله رسيديم. آنجا هم مه داشت. ولي ما به هم نزديك شديم و آتش روشن كرديم. فرياد زديم با هم. نواختند و خوانديم و خوانديم و خوانديم...

همه لغزيده بوديم وقتي صعود مي كرديم؛ اما دستان ياري منتظرت بود تا برخيزي. تا برسيم به لب چشمه گوارايي كه از دل كوه جوشيده بود و منتظرلبان تشنۀ ما بود.

هنگام بازگشت آتش خاموش و ما دامن سوختگان شعله ور تا اعماق جان.

+ نوشته شده در 86/04/09 20:59 توسط سولماز |


هوس مي كنم كوزه اي بسازم. طرح چشمانت را رويش نقاشي كنم؛ و كوزه به جاي  دسته، بال داشته باشد. تا هر بار به كتابخانه نگاه مي كنم به ياد بياورم ديگر نگاهت از شهر چشمان من پرواز كرده.

+ نوشته شده در 86/04/03 17:53 توسط سولماز |


بهار رفت و بنفشه ها را برد

و بر جاي شكوفه هاي پرپر اميد

عشق است كه ميوه مي شود

و تو

گرچه هنوز دوري و گويي كه با بهار رفته اي

از جاي پاي خود بر روح خسته اي

خرمن مهر را رويانده اي

بنگر كه با تك دانه نگاهت

ايثار مي كنم بر جهان

چندين خوشه محبت

+ نوشته شده در 86/04/01 21:8 توسط سولماز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
تیر 1385



پیوندها

درهم
سان
آيدا در آينه
مهر گردون
عاشقانه هايم براي تو عارفانه هايت براي من
به سوي بينهايت
هزار قطره از آن بالا مي بارد
سايه هاي روشن


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS