|
از پنجره كه نگاه مي كنم خزان بر درخت همسايه و ستون هايش حجاب آسمان من دلتنگ ، او وسيع آخرين بار در چشم هاي تو ديدمش + نوشته شده در 86/06/30 1:0 توسط سولماز |
سبزه ها از دل خيابان مي جوشند درختها از پس ديوارها مي زايند حتي سيم ها از تير برق ها جريان را به بيرون افكنده اند گر چه چشمه ي كوچه خشكيده. + نوشته شده در 86/06/22 12:22 توسط سولماز |
وقتي خبرها را دوست نداشته باشي، قاصدك برايت سراب مي شود و كابوس ها ميان روز و شب سرگردان. + نوشته شده در 86/06/09 9:46 توسط سولماز |
دوستتر داشتم كه به جاي نظاره ي سياه نوشته هايم،سطرهاي سفيد شعرهايم را خوانده بودي. + نوشته شده در 86/06/08 12:43 توسط سولماز |
شكايت مكن از نااميدي من، وقتي همه شان را به تو بسته ام و تو دور مي نشيني! روزگاري دور از بندها و مرزها، رهاي رها دشت ها، دامنه ها ، سواحل،آسمان ها را با كوچكترين اراده فتح مي كردم. قامتم راست،باد همدم روزهايم و ستاره لالايي خوان شب هايم بود.تا روزي كه حواوار پا در دام تو نهادم و نگاه تو پلي شد برايم به سوي زمين. از رمه ام جدا ماندم و كو به كو سوي تو روان گشتم. ديگر نه بالي بود براي پرواز و فتح، نه جاني. همدم روزهايم خون دل شد و شب ها اشك ديده مي زدودشان. حال اگر بخواهم برايت از از كوه ها و دشتها و درياها و آسمان ها بگويم، تنها آن هايي را به ياد دارم كه ردّي از تو بر خود داشته اند. ديگر همۀ اميدم در وصل تو خلاصه مي شود كه كوچه اي بن بست است. پشت ديوار كوچه، نه تو ايستاده اي، و نه راه ادامه دارد. من مانده ام و اين ديوار كه تاب تحمل مرا ندارد. بار گراني كه بر دوش مي كشم، قامت ديوار را مي شكند. به كجا تكيه كنم؟ به كدام كوه؟ كدام آسمان؟ از خدا هم كه رميده ام! از همه كس رميده ام. ديگر به چه دل خوش كنم؟ من به زمين آمده ام. بي آدم! با گازي از ميوۀ عشق تو كه وجودم را سرشار كرد. + نوشته شده در 86/06/01 9:40 توسط سولماز |
|
| ||||||