تبليغاتX
رگبار

رگبار

تيشه اي بايد

تن سنگين رقيب

با همه خصم و حسادت

در هم شكند.

عنفوان شب پيش

محبوبم، ماه

سخت مشغول تنعم

من درمانده، نگاه.

پاسي از شب كه گذشت

بستري بنهادم

تا در آغوشش گيرم

همه آمال شب و روز تحقق بخشم

سر به بالين كه نهادم...

اي دريغ و اي درد

گرم عشقبازي بود

در بر ديوار دگر.

تيشه اي بايد.

+ نوشته شده در 86/08/29 23:40 توسط سولماز |


ماه نصفه نيمه،

تأييد ملائكه،

پرواز تا ستاره شدن،

چو شمع در آسمان سوختن.

ماه به نيمه رسيده،

سال از نيمه گذشته،

من در آغازم.

سفر آسمان.

+ نوشته شده در 86/08/27 23:30 توسط سولماز |


وقتي حتي كلامي از تو به عرش مي برد مرا، چه مي توانم كنم! لحظه اي كه با تو تلفني حرف مي زنم، مي خندم بيشمار، سراپا گوش مي شوم، پاهايم از زمين جدا مي شوند، آرامم مي رود... و تو هيچ كدام اينها را نمي تواني بيني!

دوستت دارم

                بيشمار

متعلقم. قلب، روح، فكر، خاطره...

+ نوشته شده در 86/08/22 14:24 توسط سولماز |


صندوقچه عشقي در قلبي؛

كليد آن در دستي؛

دست ، اسير مشتي؛

مشت ، گرفتار قلب سردي.

شراب مي آورم براي قلب،

بوسه اي براي مشت،

براي دست،

اميدي براي قلب.

صندوقچه تاب بياور

خواهم آمد.

+ نوشته شده در 86/08/21 20:26 توسط سولماز |


لعنت به عشق         لعنت به عادت        لعنت به حسرت     لعنت به محبت

داغم. داغم از اين حسرت بي دلداري. از چشمهايي روشني كه به جاي دستهاي من آمد.از نگاههايي كه خيره بر من نگريست و هر بار غمي در وجودم آوار كرد يا كه نه هر بار غمي را از زير آوار قلبم بيرون كشيد.     چه را مي نگري سمن رخ؟ درد مرا؟ ناتواني مرا در برابر قدرت خويش؟ اشكهاي مرا در برابر طپش هاي قلب خويش؟ آري اين منم گِل فروريخته اي در برابر سرو قامت تو. خاك شدم تا در پاي تو ريخت مرا. چه گويم؟ چه مي توانم بگويم؟ محبت من بر او راضي ام نمي كند كلامي، شكوه اي.

آ.......ه، آ....ه. دريغ، درد، دريغ، درد. فرياد. فرياد از اين دل به خنجر خو گرفته.   خوشا به حالت؛ تو قلبت مي لرزد، من دستهايم. تو سرو قامتي و از من تنها خاكستر باقي مانده. تو در دل مي سوزي و من نيز همه وجودم مي سوزد. تو سوي او رواني و من در فرار از نگاهش دوان. اي كاش من جاي...

خدايا. خدايا. خدايا. خدايا. من چه ام؟ عاشقم؟ ديوانه ام؟ يا احمقانه تنها به جسمي خو گرفته ام؟ من چه ام؟ من چه ام؟ كسي نيست در اين عالم كه به من بگويد من چه ام؟ خسته ام. خسته. از اين همه سرگرداني. از اين آوارگي روح بي گنهام.

اي كاش مي توانستم انگشت در حلقم كنم و همه ات را بالا بياورم. آنوقت هم تو راحت بودي، هم من. هم تو. هم من. هم تو. هم من.هم تو. هم من. هم تو. هم من.

+ نوشته شده در 86/08/12 16:20 توسط سولماز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
تیر 1385



پیوندها

درهم
سان
آيدا در آينه
مهر گردون
عاشقانه هايم براي تو عارفانه هايت براي من
به سوي بينهايت
هزار قطره از آن بالا مي بارد
سايه هاي روشن


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS