|
آي آدمها چطور راضي مي شويد عشق بزرگ را در قفس كوچك خفه كنيد؟!! + نوشته شده در 86/09/26 15:30 توسط سولماز |
ستاره را تاب تماشايت نيست. دلش كه آتش مي گيرد، خاموش مي شود و نگاهت مي كند، باز دلش آتش مي گيرد. + نوشته شده در 86/09/19 21:44 توسط سولماز |
پاييز دور نمي رود قصد رخنه در من كرده زرد، سرخ، اشك، عشق. رخم پاييز قلبم تابستان دستهايم زمستان عشقم بهار. تبلور چهار فصلم + نوشته شده در 86/09/19 18:56 توسط سولماز |
نت هاي بي صدا آواز مي كنند باران غم را. اين زمين كويري بر برگهاي نورسته ام رحم ندارد. ابر رحمت دور نيست در چشمهاي من است. + نوشته شده در 86/09/14 23:55 توسط سولماز |
تو مداد قرمزي در دست بر همه روياها خط مي كشي با يك علامت تعجب و بر رويشان تشديد مي كشي. من پاك كن به دست مترصد يك لحظه غفلت تو تا مداد را بشكنم علامتهاي تعجب را پاك كنم. مداد مشكي هديه ات مي كنم + نوشته شده در 86/09/09 15:50 توسط سولماز |
من نه مخيرم كه چشم از تو به خويشتن كنم گر تو نظر به ما كني ور نكني مخيري* + نوشته شده در 86/09/09 11:29 توسط سولماز |
|
| ||||||