|
... هنوز دلم مي خواهد هزاران صفحه دوستت دارم برايت بنويسم و هزاران بوسه به خيالت بزنم. اما ديگر تو رفته اي... به ديار دل پرمهرتري كوچ كرده اي. كوچي بي بازگشت. سيمرغ من. پرهايي كه از تو داشتم تمام شده. خود را آتش مي زنم، دمي نزد من بيا. دلتنگي به قلۀ قاف رسيده! تو كجايي؟! هراسان اين تنهايي ام. از حجم عظيمي كه خالي مانده و خيالش حتي پر نمي كند اين فضا را... كودك هراسانم جز آغوش امن تو مأمني نمي شناسد. دمي نزد من بيا.
نمي دونم چرا جديداً اينقدر نامه مي نويسم! ميانه ي كلام و زبان انگار شكر آب شده! كلام عزيز خودت را اصلاح كن، باور كن زبان و نگاه هم موجودات خوبي اند (گرچه گاهي كارت را خراب مي كنند). + نوشته شده در 86/10/20 22:45 توسط سولماز |
امشب سر به آسمان ساييده ام. اطرافم پر است از ستاره. همنشين ماه شده ام.روح از قفس تن پرواز كرده. پرواز كن روح من، قلب من، عشق من، عشق من. "تو را من درد شيرين خوانم اي عشق" دوست دارم اين خلايق را. عاشقم اين ستاره ها را. تو را چه گويم محبوب من؟ از نگاهي كه اينگونه آتش درونم را تيز تر مي كند چطور فرار كنم؟ ماه طلايي آسمان پر ستاره من. بسوزان. ويران كن. اما هميشه به بالا نظر كن و قدم بردار، قدم بردار، قدم بردار... آنقدر بالا برو تا حتي از نگاه هاي پرسشگر من محو شوي. اگر سنگي بر سر درّه اي هستم مرا در دره بينداز . اما مجال توقف به خودت نده؛ به مسيرت ادامه بده تا به خورشيد برسي. خسوف را دوست ندارم، چون تو نيستي. اما وقتي به كسوف برسيم، با وجود سرمايش، دلگرم مي شوم. چون مي دانم تو به اوج گرما رسيده اي "ماه طلايي آسمان پر ستاره من". + نوشته شده در 86/10/06 23:55 توسط سولماز |
|
| ||||||