|
از رنجاندنش وحشت دارم. پس فرار كردم و آه را جا گذاشتم و اشك را و عشق را. اميد را دور شانه هايم پيچيدم و رويا را بر سر گذاشتم تا مبادا اين تندباد انذار مرا با خود ببرد. حالا شب كه مي شود كنار پنجره مي نشينم. آسمان نه ماه دارد و نه ستاره. خاكستري رويا مي بافم تا شبي كه ماه ميهمان پنجره شود و من باز شعر بخوانم. نخ هاي صورتي و قرمز را رويا مي بافم تا به فصل عشق بر دل بنهم و در كوچه هاي آفتابي پرسه بزنم و خاطره بر ديوار زندگي بكشم. و باورم نيست كه "نبايد دوستت داشته باشم" جمله گذشته و حال و آينده است! + نوشته شده در 87/04/01 23:2 توسط سولماز |
|
| ||||||