|
... هنوز دلم مي خواهد هزاران صفحه دوستت دارم برايت بنويسم و هزاران بوسه به خيالت بزنم. اما ديگر تو رفته اي... به ديار دل پرمهرتري كوچ كرده اي. كوچي بي بازگشت. سيمرغ من. پرهايي كه از تو داشتم تمام شده. خود را آتش مي زنم، دمي نزد من بيا. دلتنگي به قلۀ قاف رسيده! تو كجايي؟! هراسان اين تنهايي ام. از حجم عظيمي كه خالي مانده و خيالش حتي پر نمي كند اين فضا را... كودك هراسانم جز آغوش امن تو مأمني نمي شناسد. دمي نزد من بيا.
نمي دونم چرا جديداً اينقدر نامه مي نويسم! ميانه ي كلام و زبان انگار شكر آب شده! كلام عزيز خودت را اصلاح كن، باور كن زبان و نگاه هم موجودات خوبي اند (گرچه گاهي كارت را خراب مي كنند). + نوشته شده در 86/10/20 22:45 توسط سولماز |
|
| ||||||